هرگز از دورِ زمان ننالیده بودم و روی از گردشِ آسمان در هم نکشیده، مگر وقتی که پایم برهنه مانده بود و استطاعتِ پای‌پوشی نداشتم. به جامعِ کوفه در‌آمدم دلتنگ، یکی را دیدم که پای نداشت. سپاسِ نعمتِ حق به جای آوردم و بر بی‌کفشی صبر کردم.

مرغِ بریان به چشمِ مَردمِ سیر
کمتر از برگِ تَرّه بر خوان است

وآنکه را دستگاه و قوَّت نیست
شلغمِ پخته، مرغِ بریان است

(گلستان سعدی)

در این حکایت دل‌نشین، سعدی با بیانی لطیف و تأمل‌برانگیز، ما را به درک نعمات و شکرگزاری فرا می‌خواند. او می‌گوید که هرگز از گردش روزگار شکایتی نداشت تا آن‌گاه که پای برهنه‌اش را دید و از نداشتن کفش دلگیر شد. اما چون در مسجد کوفه مردی را دید که از نعمت پا محروم است، شرمنده شد و شکر نعمت خویش به‌جای آورد. بدین‌سان، دریافته می‌شود که رنج انسان‌ها نسبی است و آن‌چه برای یکی درد است، برای دیگری آرزوست. پس باید دیدگان را به نعمت‌هایی که داریم گشود و زبان را به سپاس آن‌ها آراست، که صبر و شکر، کلید آرامش دل‌اند.

از مجنون پرسیدند وصال را دوست داری یا فراق را؟
گفت فراق را… چون که در فراق امید وصال است و در وصال، بیم فراق…

به یاد تو هر لحظه در دل غم دارم
که در وصال تو بیم فراق دارم

حکایت نغمه عشق

کار طالب آن است که در خود جز عشق نطلبد. وجود عاشق از عشق است؛ بی‌عشق چگونه زندگانی کند؟! حیات از عشق می‌شناس و ممات بی‌عشق می‌یاب:

روزی دو که اندرین جهانم زنده
شرمم بادا اگر به جانم زنده

آن لحظه شوم زنده که پیشت میرم
و آن دم میرم که بی تو مانم زنده