دریای بی پایاب

ز اندازه بیرون تشنه‌ام ساقی بیار آن آب را
اول مرا سیراب کن وآنگه بده اصحاب را

من نیز چشم از خواب خوش بر می‌نکردم پیش از این
روز فراق دوستان شب‌خوش بگفتم خواب را

هر پارسا را کآن صنم در پیش مسجد بگذرد
چشمش بر ابرو افکند باطل کند محراب را

من صید وحشی نیستم در بند جان خویشتن
گر وی به تیرم می‌زند اِستاده‌ام نُشّاب را

مقدار یار هم‌نفس چون من نداند هیچ‌کس
ماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آب را

وقتی در آبی تا میان، دستی و پایی می‌زدم
اکنون همان پنداشتم دریای بی‌پایاب را

امروز حالا غرقه‌ام تا با کناری اوفتم
آنگه حکایت گویمت درد دل غرقاب را

گر بی‌وفایی کردمی یَرغو به قاآن بردمی
کآن کافر اَعدا می‌کشد وین سنگدل اَحباب را

فریاد می‌دارد رقیب از دست مشتاقان او
آواز مطرب در سرا زحمت بُوَد بواب را

«سعدی! چو جورش می‌بری نزدیک او دیگر مرو»
ای بی‌بصر! من می‌روم؟ او می‌کشد قلاب را

این شعر داستانِ عشقی است که از تشنگی و طلب آغاز می‌شود، از رنج و فراق می‌گذرد، و در نهایت به تسلیم و غرقگی کامل در وجود معشوق می‌رسد.
عشق، نه عقل را باور دارد و نه آرامش را می‌خواهد. تنها چیزی که می‌خواهد، سوختن در آتش عشق است؛ حتی اگر آن عشق، ستمگر و بی‌رحم باشد.

ز اندازه بیرون تشنه‌ام ساقی بیار آن آب را / اول مرا سیراب کن و آنگه بده اصحاب را
شاعر در عطشی سوزان از عشق می‌سوزد. از «ساقی» می‌خواهد که پیش از همه، او را سیراب کند. یعنی عشقش چنان پرشور است که حتی طاقت دیدن عاشقان دیگر را هم ندارد. می‌خواهد تمام محبت معشوق برای او باشد.

من نیز چشم از خواب خوش بر نمی‌کردم پیش از این / روز فراق دوستان شب خوش بگفتم خواب را
می‌گوید پیش از جدایی، زندگی آرام و دل‌انگیز بود. اما از وقتی از یاران یا معشوق جدا شده، حتی خواب هم برایش تلخ و سنگین شده است. فراق، آرامش را از او گرفته.

هر پارسا را کآن صنم در پیش مسجد بگذرد / چشمش بر ابرو افکند باطل کند محراب را
معشوق چنان زیبا و فریبنده است که حتی عابدان و پارسایان هم اگر او را ببینند، دل از عبادت برمی‌دارند. نگاه او می‌تواند محراب را بی‌ارزش کند. اینجا سعدی، قدرت عشق را بالاتر از عبادت نشان می‌دهد.

من صید وحشی نیستم در بند جان خویشتن / گر وی به تیرم می‌زند اِستاده‌ام نُشّاب را
شاعر می‌گوید من عاشقی رم‌کرده و ترسو نیستم. اگر معشوق بخواهد به من تیر بزند، با آغوش باز در برابر تیرش می‌ایستم. یعنی از درد عشق نمی‌گریزم؛ بلکه با رضایت آن را می‌پذیرم. این نهایت تسلیم عاشق است.

مقدار یار هم‌نفس چون من نداند هیچ‌کس / ماهی که بر خشک اوفتد، قیمت بداند آب را
کسی جز عاشق داغ‌دیده، ارزش یار را نمی‌فهمد. مثل ماهی که تا در آب است، قدرش را نمی‌داند؛ اما وقتی به خشکی می‌افتد، تازه می‌فهمد آب یعنی چه. فراق، قدر عشق را آشکار می‌کند.

وقتی در آبی تا میان، دستی و پایی می‌زدم / اکنون همان پنداشتم دریای بی‌پایاب را
قبلاً عشق را تا حدی درک می‌کردم، مثل کسی که تا کمر در آب فرو رفته. اما حالا گویی در دریایی بی‌انتها غرق شده‌ام. عشقم از سطح احساسات گذشته و به عمقی رسیده که دیگر راه بازگشت ندارد.

امروز حالا غرقه‌ام تا با کناری اوفتم / آنگه حکایت گویمت درد دل غرقاب را
اکنون آن‌قدر در عشق غرقم که توان سخن گفتن ندارم. بگذار تا روزی که از این موج‌ها نجات پیدا کنم، آن وقت برایت بگویم چه بر من گذشته. عشق در میانه‌اش قابل توضیح نیست؛ باید سوخت و گذشت تا فهمید.

گر بی‌وفایی کردمی، یرغو به قاآن بردمی / کآن کافر اعدا می‌کشد وین سنگدل احباب را
اگر بی‌وفایی از من بود، شکایت می‌کردم. اما چه کنم که معشوقی که عاشقانش را می‌کشد، اصلاً رحم نمی‌داند! دشمنان را نمی‌آزارد، اما دوستانش را می‌سوزاند.
این بیت نشان می‌دهد که در عشق، ظلم معشوق هم برای عاشق دل‌انگیز است.

فریاد می‌دارد رقیب از دست مشتاقان او / آواز مطرب در سرا زحمت بود بواب را
حسودان و رقیبان از فریاد و بی‌تابی عاشقان شکایت دارند. مثل دربانی که از صدای مطرب درون خانه کلافه می‌شود. یعنی شور عشق برای بیگانگان آزاردهنده است، اما برای خود عاشق، جان‌بخش.

«سعدی! چو جورش می‌بری نزدیک او دیگر مرو» / ای بی‌بصر! من می‌روم؟ او می‌کشد قلاب را
کسی سعدی را نصیحت می‌کند که: اگر از ستمش دردی داری، پس دیگر سراغش نرو! سعدی پاسخ می‌دهد: ای نادان! مگر من می‌روم؟ اوست که با قلاب دل‌ربایی‌اش مرا می‌کشد!
این بیت آخر، اوج عشق است؛ جایی که عاشق اختیار خود را از دست می‌دهد و نیروی عشق، او را بی‌اختیار به‌سوی معشوق می‌کشاند.

اشتراک در
اطلاع از
guest

0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x