نرگس خونخوار

نرگس خون‌خوار

گویی بت من چون ز شبستان به در آید
حوری‌ست که از روضهٔ رضوان به در آید

دیگر متمایل نشود سرو خرامان
چون سرو من از خانه خرامان به در آید

هر صبحدم آن ترک پری‌رخ ز شبستان
چون چشمهٔ خورشید درخشان به در آید

آبی‌ست که سرچشمه‌اش از آتش سینه‌ست
اشکم که ازین دیدهٔ گریان به در آید

تا کی کشم از سوز دل این آه جگر سوز
هر چند که دود از دل بریان به در آید

شرط است نه بر چشمه که بر چشم نشانند
مانند تو سروی که ز بستان به در آید

زین‌سان که دلم در رسن زلف تو آویخت
باشد که از آن چاه زنخدان به در آید

گر نرگس خون‌خوار تو خون دل من ریخت
شک نیست که بس فتنه ز مستان به در آید

آید همه‌شب زلف سیاه تو به خوابم
تا خود چه ازین خواب پریشان به در آید

از کوی تو خواجو به جفا باز نگردد
بلبل چه کند گر ز گلستان به در آید

نرگس خونخوار
اشتراک در
اطلاع از
guest

0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x